تبليغاتX
انسان جستجوگری در مسیر شدن

اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز

ديگر سراغ شعله‌ي آتش زمن مگير


مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم

مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير
نوشته شده توسط :: پسر پاییزی :: در جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 4:35 بعد از ظهر | لينک ثابت
مهم نیست گاهی به چه چیزهایی فکر می کنیم ، مهم این است که ما بیشتر به چه چیزی توجه می کنیم ! توجه ما ،  ما را به کجا ها که نمی برد !! در واقع ما به همانجایی خواهیم رسید که کیفیت و توجه خویش را دائما در همان محدوده اعمال کرده ایم .
اگر توجه ما روی نقاط زیبا و مثبت شود ، احساس متلاشی شدن می کنیم ! وقتی توجه ما به گذشته هایی رنج آور قفل شود ، آیا کلید قفل و رهایی از آن نقطه غیر از بازگشت به اکنون می باشد !!؟؟ اگر توجه ما دائما به آینده باشد و در دنیای خیال قفل شویم آیا کلید و رهایی از آن نقطه غیر از بازگشت به اکنون است !!؟؟
اما اگر توجه ما به لحظه حال باشد ، در محضر انرژی  عظیم و خارق العاده ای قرار گرفته و سببی خواهد بود تا جریان توجه و آگاهی مثبت (هوشیاری) به فیزیولوژی وجود ما راه یابند ، آنجا که از دیگر و دیگر پردازی در گذشته و آینده به خود پردازی در اکنون  می رسیم وجود ما از تپش و انرژی  حیات سرشار می شود ، مگر همین را نمی خواهیم ... !!؟؟؟؟
نوشته شده توسط :: پسر پاییزی :: در جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 9:47 قبل از ظهر | لينک ثابت |

زندگی زیباست چشمی باز کن

گردشی در کوچه باغ راز کن

هر که عشقش در تماشا نقش بست

عینک بدبینی خود را شکست

علت عاشق  ز علتها جداست

عشق اسطرلاب اسرار خداست

من میان جسمها جان دیده ام

درد را افکنده ٬ درمان دیده ام

دیده ام بر شاخه ی احساسها

می تپد دل در شمیم یاس ها

زندگی موسیقی گنجشکهاست

زندگی باغ تماشای خداست

گر تو را نور یقین پیدا شود

می تواند زشت هم زیبا شود

حال من در شهر احساسم گم است

حال من عشق تمام مردم است

زندگی یعنی همین پروازها

صبحها ٬ لبخندها ٬ آوازها

ای خطوط چهره ات قرآن من

ای تو جان جان جان جان من

با تو اشعارم پر از تو می شود

مثنوی هایم همه نو می شود

حرف هایم مرده را جان میدهد

واژه هایم بوی باران میدهد

نوشته شده توسط :: پسر پاییزی :: در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 7:49 بعد از ظهر | لينک ثابت |

دوباره جمعه ای دیگر از راه رسید ٬ دوباره دلم دارد در سینه می تپد ٬ دوباره در دل می پرسم آیا این جمعه می آیی ؟ آیا نور دیده های مرا با رخ زیبایت روشن می کنی ؟ مهدی جان  روز و شبم را به عشق و انتظار تو می نشینم که بیایی و دنیا را از همه ی بدی ها و بیدادها پاک کنی . ای تنها دلیل بودن ٬ ای آنکه هر صبح با عشقت دعای عهد می خوانم ٬ بیا که مدتهاست که هر صبح جمعه به امید دیدن تو کوچه را از عطر گل یاس پر می کنم . شوق آمدنت و شوق دیدنت ٬ در وجودم امید ماندن را زنده کرد . چه شبهایی که یاد تو خواب شیرین را از چشمانم ربود و عشق به تو مرا از پیچ و خم های نادرست زندگیم برگردانده . نام تو بود که مرا از خواب غفلت بیدار کرد . مولای من ٬ بیا که بی صبرانه منتظر آمدنت هستیم .

« امروز آسمان بسیار نزدیک است »

چرا او را قائم آل محمد (ص) نامیده اند ؟

ابوحمزه ثمالی می گوید :

از حضرت امام باقر (ع) پرسیدم : ای فرزند رسول خدا ! مگر شما ائمه ٬ همه قائم به حق نیستید ؟

فرمودند : بلی ! .

عرض کردم : پس چرا فقط امام زمان (ع) قائم نامیده شده است ؟

حضرت فرمودند : هنگامی که جدم حسین بن علی (ع) به شهادت رسید ٬ فرشتگان آسمان به درگاه خداوند متعال نالیدند و گریستند و عرض کردند : پروردگارا ! آیا کسی را که برگزیده ترین خلق تو را به قت رسانده است به حال خود وا می گذاری ؟

خداوند متعال به آنها وحی فرستاد : آرام بگیرید ! به عزت و جلالم سوگند از آنها انتقام خواهم کشید ٬ هر چند بعد از گذشت زمانی باشد .

آنگاه پرده حجاب را کنار زده و فرزندان حسین (ع) را که وارثان امامت بودند ٬ به آنها نشان داد . ملائکه از دیدن این صحنه بسیار مسرور شدند .

یکی از آنها در حال قیام نماز می خواند . حق تعالی فرمود : به وسیله ی این قائم از آنها انتقام خواهم کشید .

منبع :

علل الشرایع ٬ ص ۱۶۰ ٬ باب ۱۲۹    **    بحارالانوار ٬ جلد ۵۱ ٬ ص ۲۸   

« اللهم عجل لولیک الفرج . التماس دعا »

نوشته شده توسط :: پسر پاییزی :: در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 9:11 قبل از ظهر | لينک ثابت |

روزی روزگاری در جزیره ای تمام احساسها در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند . خوشبختی ٬ پولداری ٬ عشق ٬ دانایی ٬ شجاعت ٬ صبر ٬ غم ٬ ترس و حشت و ...  ٬ هرکدام به روش خود می زیستند ٬ تا اینکه یک روز ... دانایی به همه گفت : « باید هرچه زودتر برای ترک جزیره آماده شویم ٬ زیرا آب به زودی این جزیره را خواهد گرفت ... »

تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خانه شان بیرون آوردند و تعمیر کردند و منتظر روز حادثه شدند .

روز حادثه که رسید همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایقها شدند و پارو زنان جزیره را ترک کردند . در این میان عشق هم سوار بر قایقش بود اما به هنگام دور شدن از جزیره متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به ساحل آمده بودند و « وحشت » را نیز نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار بر قایقش شود . عشق سریعا برگشت و قایقش را به حیوانات داد ٬ و  « وحشت » را نیز از دست آنها نجات داد . آنها همگی سوار قایق شدند و دیگر جایی برای عشق باقی نماند . قایق رفت و عشق تنها در جزیره ماند .

جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیر آب فرو می رفت و « عشق » تا زیر گردن در آب فرو رفته بود . او نمی ترسید ٬ زیرا « ترس » نیز جزیره را ترک کرده بود .اما « عشق » نیاز به کمک داشت . فریاد زد و از همه ی احساسها کمک خواست . اول کسی جوابش را نداد . در همان نزدیکی ها قایق دوستش « پولداری » را دید ٬ به او گفت : « پولداری » عزیز ! به من کمک می کنی ؟ « پولداری » گفت : متاسفم ! قایق من پر از پول و شمش و طلاست و جای خالی برای تو ندارم . « عشق » رو به سوی قایق « غرور » کرد و گفت : مرا نجات می دهی ؟ « غرور » پاسخ داد : هرگز ! تو خیسی و مرا خیس می کنی و ممکنه مرا غرف کنی . « عشق » رو به سوی « غم » کرد و گفت : از « غم » عزیز ! مرا نجات می دهی ؟ اما « غم » گفت : متاسفم « عشق » عزیز ! من آنقدر غمگینم که یکی باید بیاید و خود منو نجات بده ... !

در این بین « خوشگذرانی » و « بیکاری » از کنار « عشق » گذشتند ٬ ولی عشق هرگز از أنها کمک نخواست . از دور قایق « شهوت » را دید ٬ به او گفت : « شهوت » عزیز ٬ مرا نجات می دهی ؟ « شهوت » پاسخ داد : هرگز ... ! برو بمیر ... ! برو به درک ... ! سالها منتظر این لحظه بودم که بمیری ... حالا نجاتت بدهم ... !!؟؟؟

« عشق » که نمی توانست نا امید شود رو به سوی خدا کرد و گفت :

 « خدایا ! منو نجات بده ... »

ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد زد : « نگران نباش ٬ من دارم به کمکت می آیم » .  « عشق » آنقدر آب خورده بود که دیگر نمی توانست خودش را روی آب نگهدارد ٬ و بیهوش شد . پس از به هوش آمدن با تعجب خودش را قایق « دانایی » دید . آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دریا آرامتر از همیشه . جزیره آرام آرام داشت از زیر آب بیرون می آمد ٬ زیرا امتحان نیت قلبی احساسها دیگر به پایان رسیده بود .

« عشق » برخواست . به « دانایی » سلام کرد و از او تشکر نمود . « دانایی » پاسخ سلامش را داد و گفت : من شجاعتش را نداشتم که به سمت تو بیایم . « شجاعت » هم که از قایقش از من دور بود ٬ و نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا کنه . پس می بینی که هیچکدام از ما تو را نجات نداده ایم ! . یعنی اتحاد لازم را بدون تو نداشتیم . این تویی که لیاقت فرماندهی دیگر احساسها را داری .

« عشق » با تعجب پرسید : پس آن صدایی که به من گفت برای نجات من می آید ٬ که بود !!؟

« دانایی » گفت : او « زمان » بود . « عشق » با تعجب گفت : زمان !؟؟

« دانایی » لبخندی زد و گفت : بله ٬ زمان ... ٬ چون این فقط « زمان » است که لیاقتش را دارد تا بفهمد که .. .

« عشق چقدر بزرگ است »

نوشته شده توسط :: پسر پاییزی :: در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 1:19 بعد از ظهر | لينک ثابت |

سرخوش از سبوي غم پنهاي خويشم

چون زلف تو سرگرم پريشاني خويشم

در بزم وصال تو نگويم زكم و پيش

چون آيينه خود كرده به حيراني خويشم

لب باز نكردم به خروشي و فغاني

من محرم راز دل توفاني خويشم

يك چند پشيمان شدم از رندي و مستي

عمري است پشيمان ز پشيماني خويشم

از شوق شكر خند لبش جان نسپردم

شرمنده جانان ز گرانجاني خويشم

بشكسته تر از خويش نديدم به همه عمر

افسرده دل از خويشم و زنداني خويشم

نوشته شده توسط :: پسر پاییزی :: در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت 7:31 بعد از ظهر | لينک ثابت |

من از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد

و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم .

من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد

و او پیش پایم مسائلی گذاشت تا آنها را حل کنم .

من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند

و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیشتر تلاش کنم  .

من از خدا خواستم به من شهامت دهد

و او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم .

من از خدا خواستم به من عشق بدهد

و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم .

من از خدا خواستم به من برکت بدهد

و خدا به من فرصت هایی داد تا از آنها بهره ببرم .

من هیچ کدام از چیزهایی را که از خدا خواستم را دریافت نکردم

ولی به همه ی چیزهایی که نیاز داشتم رسیدم .

***

خدایا کمکم کن ٬ روزگار سختی را دارم میگذرونم

نوشته شده توسط :: پسر پاییزی :: در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 7:51 بعد از ظهر | لينک ثابت |

خدایا

این عزت مرا بس است که من بنده تو ام و این افتخار مرا بس که تو پروردگار منی . تو آنچنانی که دوست میدارم ٬ مرا چنان قرار بده که دوست میداری .

خدایا

دستانم خالی اند و دلم غرق در آرزوها . یا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان ٬ یا دلم را از آرزوهای پوچ و دست نیافتنی خالی کن .

خدایا

خیلی دوستت دارم .


موضوعات مورد بحث در آینده :

 ۱- مسئله ی تقدیر و سرنوشت ٬ و طراحی آینده

۲- عشق بین دو انسان (عشق زمینی)

نوشته شده توسط :: پسر پاییزی :: در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 11:14 بعد از ظهر | لينک ثابت |

خدا همه چیز را در شش روز آفرید در صورتی که می توانست همه را در یک چشم به هم زدن خلق کند . پس چه چیزی باعث می شود ما گمان کنیم که می توانیم همه چیز را یکباره بدست آوریم ؟ در حالی که می بینیم در خلقت ، خدا هم صبور بود .

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد ، تندیس نخواهد شد . از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته تندیس است . (اهورا مزدا)

در نظام باورهای من چیزی بعنوان «مشکل» وجود ندارد . آن چیزی که در دنیای بیرون من مشکل می نامند از نظر من «فرصت» است . (؟)

مردان شجاع فرصت مي آفرينند ترسوها و ضعفا منتظر فرصت مي نشينند . (گوته)

هم رنگ دیگر کسان شدن ، باور هیچ کدام از بزرگان نبوده است . (اُرد بزرگ)

هیچ گاه از داشتن دشمن نترس ، از انجام ندادن درست آرمان های خویش بترس . (اُرد بزرگ)

افکار جايگاهی والاتر از دنيای ظاهری دارند . (جبران خلیل جبران)

با رنج عمیق درون ، آدمی از دیگران جدا می شود و والا می گردد. (فريدريش ويلهلم نيچه)

وای بر آن عاشقانی که از رحم شان پایگاهی برتر ندارند! (فريدريش ويلهلم نيچه )

زنها علاقۀ زیادی به ریاضیات دارند ، زیرا آنها سن خود را تقسیم بر دو و قیمت لباسهایشان را ضرب در دو و حقوق شوهرانشان را ضرب در سه می کنند و پنجاه سال هم بر سن بهترین دوستان خود می افزایند . (مارسل آشار )

اگر به قلبت گوش کنی و مغزت را به کار اندازی، هیچ وقت اشتباه نمی کنی. (برادلی)

عشق ، عشق می آفریند . عشق ، زندگی می بخشد . زندگی ، رنج به همراه دارد . رنج ، دلشوره می آفریند . دلشوره ، جرات می بخشد . جرات ، اعتماد می آورد . اعتماد ، امید می آفریند . امید ، زندگی می بخشد . زندگی ، عشق به همراه دارد . عشق ، عشق می آفریند ... (مارکوس بیکل)

رقابت تا زماني پسنديده است كه كار را به حسادت نكشاند.( رنه دکارت)
باید بخواهیم تا بتوانیم! . (رنه دکارت)

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد ، دلیلش آن است که شما هم چیز زیادی از او نخواسته اید .( مارسل پیره وو )

آدم ها فقط در يك چيز مشتركند : متفاوت بودن . (رابرت زند)

خردمندان و دانشمندان سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود .( نادر شاه افشار )

ممکن است مردیکه دائم سؤال می کند ابله به نظر برسد . ولی کسیکه هرگز سؤال نمی کند در تمام عمر ابله باقی می ماند .( لوئی پاولز )
انسان بدرستی همان میشود که به آن فکر میکند . (فلورانس نایتینگل)

جوانی اشتباه است ، کهولت مبارزه و پیری پشیمانی . (دیسرائیلی)

آنانی که می بخشند و در عطای خود معنایی برای درد و شکنجه نمی یابند . اینان در جستجوی هیچ نوع نشاطی نیستند و حتی به فکر نشر مناقب و فضایل خود نمی افتند . اینان آنچه را که دارند می بخشند ، مانند گلها و ریحانها که بوی عطرآگین خود را در چمنزارها و جلگه ها پخش می کنند .
خدای بزرگ با دست این افراد سخن می گوید و از میان دیدگان این اشخاص به زمین لبخند می زند . (جبران خلیل جبران)

وقت گرانبها است ، اما حقیقت گرانبها تر است . (دیسرائیلی)
خوشبختی ، جستن خوشبختی است نه یافتن آن . (ویلیام جیمز)
هر اقدام بزرگی ابتدا محال به نظر می رسد . (کارلایل)
برای نوشیدن شهد بهشت ، هموار نگاهت به راستی باشد و درستی .( اُرد بزرگ)
آنکه نفس خود را بالاتر و برتر از آنچه که هست داند هرگز به سرحد کمال نرسد . (فارابی)

نوشته شده توسط :: پسر پاییزی :: در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 1:43 قبل از ظهر | لينک ثابت |

پروردگارا ٬ مرا به عنصر صلح و آرامش خود بدل کن ٬

ترس کجاست ؟ زمانیکه من حامل عشق و دوستی انسانها هستم.

نفرت کجاست ؟ وقتی که من حامل بخشش و گذشت هستم.

شک و تردید کجاست ؟ زمانیکه قلب من جایگاه ایمان است.

اشتباه کجاست ؟ وقتی که من حامل حقیقت هستم.

نومیدی کجاست ؟ زمانیکه من دنیایی از امید هستم.

تاریکی کجاست ؟ وقتی که من حامل زیباترین ستاره های پر نور هستم.

... !؟

نوشته شده توسط :: پسر پاییزی :: در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 0:29 قبل از ظهر | لينک ثابت |

ایام شهادت مظلومانه حضرت فاطمه زهرا (س)

 را به پیشگاه پدر ایشان حضرت محمد (ص)

همسر ایشان حضرت علی (ع)

و تمامی امامان معصوم

 از جمله فرزند ایشان حضرت مهدی صاحب الزمان (عج) و

 همچنین همه ی شیعیان تسلیت عرض می کنم .

فاطمه : دخت نبوت ٬ همسر ولایت ٬ مادر امامت

نوشته شده توسط :: پسر پاییزی :: در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 10:46 بعد از ظهر | لينک ثابت |

 
business articles